آرین تلفن رو برداشت و به خیال من شماره خاله هاش یا دایی رو می گیره :
آرین :- الو ..( با هیجان کامل با صدای بلند ). سلام آقا . من از دبستانی آمدم . توی خیابان موش دیدم . یک عالمه موش بود . شما بمب بذارید و همه رو بکشید...
مامان بیا آقا پلیس با شما کار داره .
من: ( من در حال آشپزی) بله بفرمائید.
پلیس ١١٠ : خانم مشکلی پیش آمده .
من : نه آقا . چطور . این پسر شماره را اشتباه گرفته . حالا آنجا کجاست .
پلیس : اینجا پلیس ١١٠ است
من : عذرخواهی . فکر کنم اشتباه گرفته .
آرین : نه خیرم . درست گرفتم من ١١٠ که هم آن موشها را رو بکشه .
من : پسرم . این کار رو باید شهرداری انجام بده .
آرین . : خوب . من به آقا پلیسه گفتم . که ان به شهرداری زنگ بزنه
=================================
آرین و پدرش
آرین : بابایی . اگه تو مردی . من خاک رو میکنم . میام بهت شربت و قرص میدم بخوری خوب بشی . بعد تو زنده میشی
=================================
من و آرین
آرین : مامانی . چرا خانو مها از ک .و.ن , شون چیش می کنن؟
من :
تو کجا دیدی
=================================
آرین : مامان میشه من رو توی دبستانی ثبت نام کنی که آموزش نداشته باشه و همش توی play house باشم .
من : نه عزیزم نمیشه . بعدا نمی تونی کتاب بخونی . اموزش تو هم نیم ساعت بیشتر نیست.
آرین : نه خیرم من نمی خوام . اصلا چرا بابا کتاب نمی خونه .آموزش نمی بینه
من : تو سر کار بابا رفتی ببین چقدر کتاب و کاغذ جلوش است و داره میخونه دیگه .
-----------------------
رفته بودم مهد . مربی مهد با من صحبت کرد .
مربی :خانم خواهش می کنم این ژل ضد عفونی کننده دست را توی کیف آرین نذاریند.
من : چرا خانم ؟
مربی: خانم . امروز آرین باعث شده همه بچه ها ، نروند و دستشون را نشورند به آنها گفته این ژل باعث میشود که همه کرمها و میکروبهای دست مون از بین برود. و به بعضی از بچه ژل داده و بقیه بچه ها هم شروع کردن به گریه
موسی (بچه عرب مهدشون )هم رفت سر کیفش ژل را بردارد که درگیری فیزیکی ایجاد شده و خلاصه مهد جریاناتی به پا شده.
من : چشم خانم من از این به بعد این ژل را داخل کیف خودم نگه می دارم ولی به نظر من شما به عنوان مربی با صحبت نتونستید بچه های کلاس را متقاعد به شستن دستها کنید؟
مربی : آرین به کل بچه های کلاس میگه پدرتون را در میارم و همه بچه ها این جمله را یاد گرفته اند.
من : باور کنید خانم من اصلا همچین کلمه ای را در خانه استفاده نمی کنم .
یعنی اینقدر بچه ها از آرین تاثیر پذیری دارند؟
-----------------------------------------
دیروز با آرین از خیابان صورالاسرافیل رد می شدیم که این آقا پسر ما هوس کله پاچه می کنه و من هم علاقه ای به خوردن و نشستن توی کله پزی و آن هم کله پزی بازار ندارم . اما چاره چه بود آقا غذا می خواست و من در مورد غذا خوردن آرین بسیار حساس هستم چون خیلی خیلی بد غذاست .
آخه پسر توی این سن و سال (۴ سال ٨ ماه )کله پزی رفتن چیه . اصلا مگه تو تا حالا رفتی . تازه بعدش هم می گفت من رو ببر سینما .
بالاخره نشستم و دستور یک پرس (گوشت و زبان ) دادم و آرین هم تا آخرش خورد .
بعد هم رفتم بیمارستان شفا یحیائیان برای پام .
به من میگه مامان . اگه کله پاچه می خوردی , اگه سوسیس بخوری , اگه پیتزا بخوری ,اگه صبحانه و چایی و نون و پنیر بخوری زورت زیاد میشه .پات هم نمی شکنه .
ببین من چیپس نخوردم و گوجه فرنگی نخوردم . پام نشکسته .
آرین توی کلاس اسکیت هم تعریفی شده . و میگن بچه بشدت استعداد داره . و با دل جرات زیادی کار می کنه. و یک سر و گردن از بقیه بچه ها جلوتر است.
تو باید حرف آرین گوش کنی من پسرتم و باید به حرف من گوش کنی .
اولین حسادت آرین به بچه
خیلی برام جالب بود تا الان که آرین به سن چهارسال و نیمه رسیده . زمانیکه بچه های مختلف دوست و فامیل و آشنا رو بغل می کردم اصلا عکس العملی نشون نمی داد. و من تعجب از اینکه چرا این بچه حسادت نمی کنه ؟
اما این روند شکسته شد . و من با چشمام و به طور وضوح دیدم که آرین داشت گریه می کرد چون من بچه ٣ روزه دوستم (مربی مهد کودک آرین) رو بغل کرده بودم .
شاید انتظار این رو نداشت که هم مربی و هم مادر شاید یک لحضه بچه ای غیر از خودش رو بغل کنند.
بعدش هم که باباش ازش پرسید آرین دوست داری مامان یک خواهر یا برادر برات بیاره .
علنا گفت نه نمی خوام .
نی نی خاله مرجان ,شکمش رو شکسته (پاره کرده )که بیاد بیرون .
آرین شوفر می شود
صبحها که با ماشین دایی رانندگی می کرد کم بود . پسر ما راننده اتوبوس هم شد.
دیروز تاکسی گیرم نیامد سوار اتوبوس شدم . آقا پسر از قسمت خانومها رفته پیش راننده و میگه چراغ قرمز شد وایس ها و هر وقت سبز شد بهت می گم رانندگی کن .
راننده اتوبوس هم خوشش آمده از حرف زدنش بغلش می کنه .
آرین : آقایی من رانندگی بلدم و فرمان اتوبوس را دستش می گیره و به راننده می گه می خوام برم مزاغه (مغازه )آدامس خرسی بخرم . تند هم نمی رم . درب اتوبوس را من باز و بسته می کنم . بلیط اتوبوس هم من جمع می کنم .
عکسهای آرین
احوالات این روز ما
من از تاریخ ٩ آبان تا الان مهد خونه (مهد کودک )نمی رم . پیش مامان جون (مادربزرگ ) هستم . خیلی هم خوش می گذرونم .
مامان جون اینقدر بهم می رسه که حد نداره . یه موقع هایی یک لقمه رو تا 10 دقیقه توی دستش نگه می داره که شاید من دلم بخواد غذا بخورم
من دیگه پسر مامان جونی و پسر خاله و دایی شدم . هر روز دایی بعد از کار من رو پارک می بره تا بازی کنم .
از مامان جون می خوام سر کار نره . شمال نره . فقط پیش من بمونه
به مامان می گم من مهد کودک نمی رم . من رو ببر مدرسه . می خوام برم مدرسه . برام افت داره که می گن تو مهد کودک می ری .
خدایا لااقل مامان جون یک یک ماهی پیشم بمونه .
تازه هم مامان و بابا رو مجبور کردم توی ملع عام از روی لب ماچ بگیرند آن هم به صورت طولانی . چون کوچولو قبول نبود.
حالا حالا حسابی دارم جولون می دم .



